روان شناسی تحلیلی

روان شناسی تحلیلی یونگ

قبل از اینکه بخواهیم در مورد جزئیات مربوط به روان شناسی تحلیلی یونگ بپردازیم بهتر است که با مفهوم و معنای کلی آن آشنا شویم. موسس این شاخه از روانشناسی، روانشناس معروفی به اسم یونگ است. یونگ یکی از شاگردان و همچنین همکاران زیگموند فروید بود. در ابتدا این روانشناسی یعنی یونگ پیرو مکتب فکری فروید بود. اما بعد از گذشت مدت زمانی و با کسب اطلاعات و تجارب بیشتری، خط فکری آن‌ها اختلاف‌های زیادی پیدا کرد. در پایان باعث شد که فروید و یونگ از هم  جدا شوند.

سطوح روان

یونگ مانند فروید، نظریه شخصیت خود را بر مبنای این فرض استوار کرد که ذهن یا روان، سطح هشیار و ناهشیار دارد.اما یونگ برخلاف فروید، معتقد بودکه مهم ترین قسمت ناهشیار از تجربیات شخصی حاصل نمی شود، بلکه از گذشته دور وجود انسان شکل می گیرد که آن را ناهشیار جمعی نامید. در نظریه یونگ، هشیار و ناهشیار شخصی اهمیت کمتری دارند.

هشیار

در روان شناسی تحلیلی یونگ، تصورات هشیار آنهایی هستند که خود(ego) درک می کند، در حالی که عناصر ناهشیار با خود رابطه ای ندارند. مفهوم خود(ego) یونگ از مفهوم خود فروید محدودتر است. یونگ خود(ego) را مرکز هشیاری می دانست، نه محور شخصیت. خود، شخصیت کامل نیست، بلکه باید خود(self) جامع تری که مرکز شخصیت و عمدتا ناهشیار است، آن را کامل کند. خود(ego) در فردی که از لحاظ روانی سالم است، نسبت به خود(self) ناهشیار، مقام دوم را دارد.

ناهشیار شخصی

ناهشیار شخصی، تمام تجربیات سرکوب شده، فراموش شده، و آنهایی را که به صورت زیر آستانه ای درک می شوند، در برمی گیرد. ناهشیار شخصی، خاطرات و تکانه های سرکوب شده کودکی، رویدادهای فراموش شده، و تجربیاتی را شامل می شود که در اصل، زیرآستانه هشیاری درک می شوند. ناهشیار شخصی به وسیله تجربیات فردی ما شکل می گیرد و بنابراین، برای هر یک از ما بی نظیر است. برخی از تصورات موجود در ناهشیار شخصی را می توان به راحتی به یاد آورد، برخی به سختی یادآوری می شوند، و برخی دیگر از دسترس هشیاری خارج هستند. مفهوم ناهشیار شخصی یونگ اندکی با نظر فروید درباره ترکیب ناهشیار و نیمه هشیار تفاوت دارد.

ناهشیار جمعی

برخلاف ناهشیار شخصی که از تجربیات فردی ناشی می شود، ناهشیار جمعی در گذشته نیاکانی گونه انسان ریشه دارد. این مفهومی بسیار بحث انگیز و احتمالا برجسته ترین مفهوم یونگ است. محتویات مادی ناهشیار جمعی، به ارث برده شده و از یک نسل به نسل بعدی، به صورت پتانسیل روانی، منتقل شده است. تجربیات نیاکان دور درباره مفاهیم همگانی نظیر خدا، مادر، آب و غیره، نسل به نسل منتقل شده اند، به طوری که افراد در هر اقلیم و دوره ای، تحت تاثیر تجربیات بسیار کهن نیاکان بدوی خود قرار داشته اند. محتویات ناهشیار جمعی، کم و بیش در افراد همه هرهنگ ها یکسان است.

کهن الگوها

کهن الگوها تصورات باستانی هستند که از ناهشیار جمعی حاصل می شوند. آنها از این نظر که مجموعه تصورات مرتبط با مایه هیجانی هستند، به عقده ها شباهت دارند. اما در حالی که عقده ها عناصر فردی ناهشیار شخصی هستند، کهن الگوها عمومیت دارند و از محتویات ناهشیار جمعی سرچشمه می گیرند.کهن الگوها باید از غرایز نیز متمایز شوند. یونگ غریزه را به صورت تکانه جسمانی ناهشیار به سمت عمل کردن تعریف کرد و کهن الگو را همتای روانی غریزه دانست.

پرسونا

در روان شناسی تحلیلی یونگ، جنبه ای ازشخصیت که افراد به دنیا نشان می دهند، پرسونا نامیده می شود. علت انتخاب این نام اشاره به ماسک یا نقابی است که هنرپیشه ها در تئاتر قدیم بر چهره می زدند. امکان دارد مفهوم پرسونای یونگ از تجربیاتی که با شخصیت شماره1خود داشت، که مجبور بود با دنیای بیرون همساز شود، سرچشمه گرفته باشد. یونگ معتقد بود که هر یک از ما باید نقش خاصی را بازی کنیم، نقشی که جامعه به هریک از ما حکم می کند. از پزشک انتظار می رود ویژگی رفتار بالینی را بپذیرد، سیاستمداران باید چهره ای را به جامعه نشان دهد که بتواند اعتماد و آرای مردم را جلب کند، هنرپیشه نوعی سبک زندگی را آشکار می سازد که مردم جویای آن هستند.

گرچه پرسونا جنبه ضروری شخصیت ماست، اما نباید ظاهر علنی خود را با خود کامل خویش اشتباه بگیریم. اگر خیلی با پرسونای خود همانند سازی کنیم، نسبت به فردیت خویش ناهشیار می مانیم و نمی توانیم به خودشکوفایی برسیم. درست است که باید به جامعه اعتنا کنیم، اما اگر با پرسونای خود همانندسازی افراطی کنیم، ارتباط با خود درونی را از دست می دهیم و به انتظارات جامعه از ما، وابسته می مانیم. یونگ معتقد بود برای اینکه از لحاظ روانی سالم شویم، باید بین درخواست های جامعه و آنچه واقعا هستیم، تعادل برقرار کنیم. غافل بودن از پرسونا، دست کم گرفتن اهمیت جامعه است، اما آگاه نبودن از فردیت عمیق، آلت دست جامعه شدن است.

سایه

سایه، کهن الگوی تیرگی و سرکوبی، بیانگر ویژگی هایی است که دوست نداریم آنها را تایید کنیم، بلکه می کوشیم آنها را از خودمان و دیگران پنهان نگه داریم. سایه از گرایش هایی که از لحاظ اخلاقی ناخوشایند هستند، به علاوه چند ویژگی سازنده و خلاق که داریم، ولی مایل نیستیم با آنها مواجه شویم، تشکیل می شود.

آنیما

یونگ نیز مانند فروید معتقد بود همه انسان ها از لحاظ روان شناختی، دوجنسیتی هستند و از هر دو جنبه مردانگی و زنانگی برخوردارند. جنبه زنانه مرد، آنیما، به صورت یک کهن الگو، از ناهشیار جمعی سرچشمه می گیرد و به شدت در برابر هشیار شدن مقاوم است. مردان معدودی با آنیمای خود کاملا آشنا می شوند، زیرا این کیفیت به شهامت زیاد نیاز دارد و حتی از آشنا شدن با سیه دشوارتر است. مردان برای پی بردن به آنیما باید بر موانع عقلانی چیره شوند، اعماق ناهشیار خود را کاوش کنند و با جنبه زنانه شخصیت خود آشنا شوند.

یونگ معتقد بود که آنیما از تجربیات اولیه مردان با زنان _مادران، خواهران، همسران_ سرچشمه گرفته است که برای تشکیل تصویری کلی از زن، ترکیب شده اند. سرانجام، این مفهوم کلی در ناهشیار جمعی همه مردان به صورت کهن الگوی آنیما تثبیت شد. از دوران پیش از تاریخ، هر مردی با مفهوم از پیش تعیین شده زنانگی به دنیا آمده است که تمام روابط او را با زنان شکل می دهد.

آنیموس

کهن الگوی مردانه در زنان، آنیموس نامیده می شود. در حالی که آنیما بیانگر خلق ها و احساسات غیرمنطقی است، آنیموس نماد تفکر و استدلال است. آنیموس می تواند بر تفکر زن تاثیر بگذارد، با این حال، واقعا به او تعلق ندارد، بلکه متعلق به ناهشیار است و از رویارویی های زنان پیش از تاریخ با مردان، ناشی می شود. در هر رابطه زن _مرد، زن سعی می کند تجربیات نیاکان دور خود با پدران، برادران، همسران، و پسران را به مرد از همه جا بی خبر، فرافکنی کند. علاوه بر این، البته که تجربیات شخصی او با مردان، که در ناهشیار شخصی وی نهفته هستند، وارد روابط او با مردان می شوند. این تجربیات را به فرافکنی های ناشی از آنیمای مرد و تصورات حاصل از ناهشیار شخصی او متصل کنید، تا به عناصراصلی در رابطه هر مرد_زن پی ببرید.

مادربزرگ

در روان شناسی تحلیلی یونگ دو کهن الگوی دیگر، مادربزرگ و پیرفرزانه،مشتقات آنیما و آنیموس نیز وجود دارد که همه، مرد یا زن، از کهن الگوی مادر برخوردارند. این مفهوم مادر از پیش موجود، همیشه با احساسات مثبت و منفی همراه است. برای مثال، یونگ از مادر عزیز و هولناک صحبت کرد. بنابراین، مادر، بیانگر دو نیروی متضاد است_ باروری و تغذیه از یک سو و قدرت و تخریب از سوی دیگر. او قادر است تولید و نگهداری کند(باروری و تغذیه)، اما همچنین می تواند بچه خود را نابود یا از او غفلت کند(تخریب). به خاطر بیاورید که یونگ مادر خودش را به صورتی که دو شخصیت داشت در نظر می گرفت_ یکی دوست داشتنی و تغذیه کننده، دیگری غیرعادی، ابتدایی و بی رحم.

پیرفرزانه

پیرفرزانه، کهن الگوی خرد و معنی، مظهر دانش اسرار زندگی از پیش موجود انسان، یکی دیگر از کهن الگو ها در روان شناسی تحلیلی است. اما این معنی کهن الگویی، ناهشیار است و فرد نمی تواند به طور مستقیم آن را تجربه کند. سیاستمداران و افراد دیگری که با اقتدار صحبت می کنند_ اما نه صادقانه_ اغلب از نظر کسانی که دوست دارند به وسیله کهن الگوی پیر فرزانه خود گمراه شوند، عاقل و خردمند به نظر می رسند.

قهرمان

کهن الگوی قهرمان در اساطیر و قصه ها به صورت مرد قدرتمندی ظاهر می شود که برای شکست دادن نیروی اهریمنی که به شکل اژدها، افعی، یا دیو است، مبارزه می کند. با این حال، کار قهرمان اغلب به وسیله فرد یا رویداد ظاهرا بی اهمیتی، ناتمام می ماند.

تصویر ذهنی قهرمان، کهن الگو درون افراد را تحت تاثیر قرار می دهد و به همین دلیل است که قهرمانان فیلم ها،رمان ها، نمایشنامه ها و برنامه های تلویزیونی برای ما جذاب هستند. وقتی قهرمان، افراد شرور را شکست می دهد، ما را از احساس عجز و فلاکت می رهاند و در عین حال، نقش الگویی را برای شخصیت آرمانی ما ایفا می کند.

خود

یونگ در روان شناسی تحلیلی خود معتقد بود هر کسی از گرایش فطری برای پیش رفتن به سمت رشد و کمال برخوردار است و این گرایش فطری را خود (self) نامید. خود که از همه کهن الگوها جامع تر است، کهن الگوی کهن الگوهاست، زیرا کهن الگوهای دیگر را کنار هم قرار می دهد و آنها را در فرایند خودشکوفایی یکپارچه می کند. این کهن الگو نیز مانند کهن الگوهای دیگر، از عناصر هشیار و ناهشیار شخصی برخوردار است، اما عمدتا به وسیله تصاویر ذهنی ناهشیار جمعی، شکل می گیرد.

خود، به عنوان یک کهن الگو، به شکل نمادین با عقاید کمال و یکپارچگی فرد نشان داده می شود، اما نماد نهایی آن ماندالا ست که به صورت یک دایره داخل مربع، مربع داخل دایره، یا هر شکل هم مرکز دیگر نشان داده می شود. خود بیانگر تلاش های ناهشیار جمعی برای وحدت، تعادل و یکپارچگی است. خود، تصاویر ذهنی ناهشیار شخصی و جمعی را شامل می شود، بنابراین نباید آن را با ego اشتباه گرفت که فقط بیانگر هشیاری است.

با اینکه خود هیچ وقت به طور کامل متعادل نمی شود، اما هرکسی در ناهشیار جمعی، برداشتی از خود کامل و یکپارچه دارد. ماندالا، خود کامل، کهن الگوی نظم، وحدت و کلیت را نشان می دهد. چون خودشکوفایی مستلزم کامل بودن و یکپارچگی است، با همان نماد کمال (ماندالا) نشان داده می شود که گاهی بر ربوبیت دلالت دارد. خود در ناهشیار جمعی به صورت شخصیت آرمانی ظاهر می شود و گاهی شکل عیسی مسیح، بودا، کریشنا و شخصیت های پرستیدنی دیگر را به خود میگیرد.